سيد محمد باقر برقعى

1479

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شاها تو دستگير كه دستان و جهد ما * همچون هواى بيهُده كردن به هاون است « ربّانى » و مديح تو مور است و حمل طور * جوينده تن به فخر دهد گرچه پرفن است صبح اميد زلف سمن‌ساى دوست بر كف باد صباست * يا به گريبان صبح نافهء مشك ختاست مهر برآمد به كوه با مه كنعان ز چاه * فجر دميد از افق با بت فرّخ‌لقاست صبح اميدى چنين صدق نويدى چنان * غايت مهر و وفا آيت لطف خداست عمر منى گرچه رفت عمر به پايان و باز * چشم‌به‌راه اميد ، گوش به بانگ در است ترك جفا گر كند ور نه كند ترك ما * شيوهء خوبان جفا چارهء عاشق وفاست نغمهء « ربّانى » است گر همه اسرار غيب * گر تو پسندى صواب ور نپسندى خطاست قطعه بود در شهر « رى » يكى سره مرد * كلبه‌اى داشت نام آن زهمن ديد در خواب كاو به شهر دمشق * يافته گنج خسرو بهمن طمع گنج سوى شامش برد * تا دمد صبح بختش از روزن پيرمردى دمشقى اين بشنيد * گفت تسخركنان زهى كودن غرّه نتوان شدن به خواب و خيال * ور نه چهل سال پيش ديدم من كه به « رى » كلبه‌اى است زهمى نام * گنجى آنجا نهفته‌اند به فن مرد ، نام سراى خود بشنيد * گشت تعبير خواب او روشن بازگشت و بكافت خانهء خويش * يافت زرين يكى گران هاون اى پسر نازموده رنج سفر * نتوان برد ره به گنج وطن نامهء يار صد شكر كه چشم عشرتم روشن شد * وز نامهء يار كلبه‌ام گلشن شد اكنون كه وصال يوسفم دست نداد * تسكين غمم ز بوى پيراهن شد